تبليغاتX
خراب آباد

 

    روزگاری است که سودای تو در سر دارم      مگرم سر برود تا برود سودایت

    قدر آن خاک ندارم که بر او می گذری   که به هر وقت همی بوسه دهد بر پایت

 

 

روزگار ما شده مثل روزگار اون زبون بسته ای که به چرخ آسیاب بستنش و هی دور اون می چرخه و فکر می کنه که داره توی مسیر راست " صراط مستقیم " حرکت می کنه!؟ پایمان بدجوری بند شده به دایره نفس! هر وقت هم با کلی تلاش یه کمی فاصله می گیری، طولی نمی کشه که خودت رو توی همون محیط تنگ و تاریک می بینی که داری تخت گاز می ری! واقعا بعضی اوقات چه شباهت مثال زدنی ای به اون زبون بسته پیدا می کنی ها. ناخود آگاه یاد کلام خدا می افته انسان، که " اولئک کالانعام ... "؛ ادامه اش رو نمی گم. اما بذار در گوشی بگم به خودت که هواست باشه و بدونی که " ... بل هم ازل" رو هم کم تجربه نکرده ای! فقط یه فرق کوچیک! با اون رفیقمون (رفیق زبون بستمون) داری که اون نمی دونه داره دور خودش می چرخه، اما تو می دونی و باز هم می چرخی!؟

کاش دستی می آمد و ما را از درون این گرداب بیرون می کشید.

سخت محتاج جذبه نگاهی هستم که سوداهای واهی رو پوچ کنه و کارگاه هستی ما رو به راه بیندازه. مس وجودم سخت تشنه کیمیای هستی است تا جرعه ای نوش کنه و طلائی بشه، طلا بشه.

 

پ۱. مخاطب نوشته خودم هستم.

پ۲. همه را دعا کنید.

+ نوشته شده توسط آشنای غریب! در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:33 |

 

می دونی! آدم با هرچیزی می تونه کنار بیاد و هر کاری رو می تونه براش دلیل و برهان بیاره و پاسخی برای قانع کردن بده، الا بهانه ها رو! وقتی بچه ای بهانه ی چیزی رو می گیره کسی نمی تونه با استدلال و برهان اون رو ساکت کنه؛ فقط اونی رو می خواهد که گفته است ولا غیر!

 

حالا حساب کن دل آدم وقتی بهانه می گیره، چیکار می باید کرد؟ یه دفعه می بینی دلت می گیره و سخت شکسته می شه! تمام کا رها رو تحت تاثیر قرار می ده و هر کاریش هم بکنی به حرف عقل گوش نمیده. البته بر عکسش هم هست که یه دفعه شاد می شه و تو رو به ورجه ورجه کردن و شیطونی و ... وا میداره، که البته برای من این حالت اخیرالذکر به ندرت اتفاق می افته! خلاصه اینکه دل زبونه خودش رو می فهمه. گاهی اوقات هم بهانه ها فقط می خوان اشک دل رو از دیده جاری کنن و بعدش بی خیال بشن!؟

 

کاش همیشه دلم توی این وادی باشه که تقریبا الان هست؛ که دوای آروم کردنش، نوا و ندای صاحبش باشه و یاد روزهای زنده ای که داشته. ذکر و یاد خدا، قرآن و توسل و ذکر ائمه اطهار، دقیقا روی موج دل هستند؛ بهتر بگم دل رو با این موج و کانال تنظیم کرده اند! دل رو با ساز عشق کوک کردن. کاش هیچ وقت پارازیت ها روی این موجها نمی افتاد و خاک این دنیا این ارتباط و همسویی رو بهم نمی زد. اما حیف که دنیا و دست اندر کارانش، کار خودشون رو خوب بلدند!

 

گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست     خبر از دوست ندارد که ز خود با خبر است

آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس         آدمی خوی شود ورنه همان جانور است

ور به تیغم بزنی با تو مرا جنگی نیست        خصم آنم که میان من و تیغت سپر است

 

(قبلا از اینکه پی نوشتها زیاد است عذر می خوام)

پ ۱: ای آفتاب ما سلام.

پ۲: بعد از مدتها سراغ وبلاگ اومدم! اینکه چرا دقیق نمی دونم!

پ۳: مدتی بود می خواستم بیام، اما نمی دونستم چطوری.

پ۴: توی دفتر احوالاتم سیر می کردم که این متن رو دیدم؟!

پ۵: آره، برای خودمون منبر بلدیم بریم.

پ۶: ابیات آخر همچین ربطی به متن نداره. قرار هم نیست همه چیز به همه چیز مربوط باشه.

پ۷: شاعرشون شیخ اجل سعدی شیرازی است.

پ۸: بهانه دل، بهانه آمدن هم شد.

 

+ نوشته شده توسط آشنای غریب! در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:10 |
                        

كشتى شكست خورده ی طوفان كربلا

در خاك و خون طپيده ی ميدان كربلا

گر چشم روزگار برو زار مى‏گريست

خون مى‏گذشت از سر ايوان كربلا

از آب هم مضايقه كردند كوفيان

خوش داشتند حرمت مهمان كربلا

بودند ديو و دد همه سيراب و ميمكيد

خاتم ز قحط آب، سليمان كربلا

زان تشنگان هنوز به گوش مى‏رسد

فرياد العطش ز بيابان كربلا

آه از دمى كه لشكر اعدا نكرد شرم

كردند رو به خيمه سلطان كربلا

آن دم فلك بر آتش غيرت سپند شد

كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

+ نوشته شده توسط آشنای غریب! در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 16:46 |

.

.

.

- آرام باش خواهرم! صبوري كن تمام دلم! مرگ، سرنوشت محتوم اهل زمين است. حتي آسمانيان هم مي ميرند. بقا و قرار فقط از آن خداست و جز خدا قرار نيست كسي زنده بماند. اوست كه مي آفريند، مي ميراند و دوباره زنده مي كند، حيات مي بخشد و برمي انگيزد.

 

- تو در همان بي خويشي به سخن در مي آيي كه:

برادرم! تنها بهانه زيستنم! نو پيامبرم بودي وقتي كه جان پيامبر از قفس تن پر كشيد. گرماي نفسهاي تو جاي مهر مادري را پر مي كرد وقتي كه مادرمان با شهادت به عالم غيب پيوند خورد. تو پدر من بودي وقتي كه پرنده شوم يتيمي برگرد بام خانه مان مي گشت.

 

وقتي كه حسن رفت، همگان من را به حضور تو سرسلامتي مي دادند. اكنون اين تنها تو نيستي كه مي روي، اين پيامبر من است كه مي رود، اين زهراي من است، اين مجتباي من است. اين جان من است كه مي رود.

 

با رفتن تو گويي همه مي روند. اكنون عزاي يك قبيله بردوش دل من است، مصيبت تمام اين سالها برپشت من سنگيني مي كند. امروز عزاي مامضي تازه مي شود. كه تو بقية الله مني، تو تنها نشانه همه گذشتگاني و تنها پناه همه باز ماندگان

 

حسين اگر بگذارد، حرفهاي تو با او تمامي ندارد. سرت را بر سينه مي فشارد و داروي تلخ صبر را جرعه جرعه در كامت مي ريزد.

 

- خواهرم! روشني چشمم! گرمي دلم! مبادا بي تابي كني! مبادا روي بخراشي! مبادا گريبان چاك دهي! استواري صبر از استقامت توست. حلم در كلاس تو درس مي خواند، بردباري در محصر تو تلمذ مي كند، شكيبايي در دستهاي تو پرورش مي يابد وتسليم و رضا دو كودك اند كه در دامان تو زاده مي شوند و  جهان بعد از تو را سرمشق تعبد مي دهند.

راضي باش به رضاي خدا، كه بي رضاي تو اين كار، ممكن نمي شود.

 

 

 

 

               

+ نوشته شده توسط آشنای غریب! در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 3:17 |
 

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است‏

باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين

بى نفح صور خاسته تا عرش اعظم است

اين صبح تيره باز دميد از كجا كزو

كار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گويا طلوع مى‏كند از مغرب آفتاب

كاشوب در تمامى ذرات عالم است

گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست‏

اين رستخيز عام كه نامش محرم است

در بارگاه قدس كه جاى ملال نيست

سرهاى قدسيان همه بر زانوى غم است

جن و ملك بر آدميان نوحه مى‏كنند

گويا عزاى اشرف اولاد آدم است‏

+ نوشته شده توسط آشنای غریب! در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت 4:0 |
هر روز
شيطان
خط هاي ذهن مرا
اشغال مي كند..
مدام با شماره هاي غلط ، زنگ مي زند،‏
آن وقت من اشتباه مي كنم و او
با اشتباه هاي دلم
حال مي كند..
ديروز يك فرشته به من مي گفت:
تو گوشي دل خود را
بد گذاشتي
آن وقت ها كه خدا به تو زنگ ميزند
آخر چرا جواب ندادي
چرا بر نداشتي؟!..
يادش به خير
آن روزها
مكالمه با خورشيد
دفترچه هاي ذهن كوچك من را
سرشار خاطره مي كرد
امروز پاره است
آن سيم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره مي كرد....
با من تماس بگير ، خدايا
حتي هزار بار..
وقتي كه نيستم
لطفا پيام خودت را
روي پيام گير دلم بگذار...
+ نوشته شده توسط آشنای غریب! در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت 13:33 |
شیری است در این بیشه حسن نصرالله

دینش علوی قبیله اش حزب الله

یک جلوه ز رزم حیدریش دیدم

لا حول ولا قوه الا بالله


+ نوشته شده توسط آشنای غریب! در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 11:30 |

با اجازه از دوست خوبم آقای منصور روستایی!

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود. پس از اندک زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي کند و مي گويد: جاسوس مي فرستيد به جهنم! از روزي که اين آدم به جهنم آمده به طور مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي کند و ...

حال سخن درويشي که به جهنم فرستاده شده بود اينچنين بود:

با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنابر تصادف در دوزخ جهنم هم گرفتار شدي،خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند...


در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند و گاهي اوقات پدران هم.
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد، حتي اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته به سادگي محروم مي سازد.
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان آنرا به ارث ببرد، بلكه چيزي است كه خود انسان آنرا مي سازد.
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم، بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم.
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي، مربوط به چيزهايي مي شود كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن مربوط است كه چگونه نسبت به آن ۱۰ درصد واكنش نشان دهيم.
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان است و پيروي كوركورانه از آن بدترين دشمن انسان خواهد بود.
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد.
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است،آنچه را که ميل دارد نيز بخورد.
در 70 سالگي ياد گرفتم كه در زندگي، در اختيار داشتن كارتهاي خوب مهم نيست، بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد مهم است.
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است و لذا به رشد و كمال خود ادامه مي دهد، ولي به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است، دچار آفت مي شود.
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است.

و در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست...

+ نوشته شده توسط آشنای غریب! در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت 19:25 |
   تو را غايب ناميده اند، چون «ظاهر» نيستي، نه اينكه «حاضر» نباشي.
«غيبت» به معناي «حاضرنبودن»، تهمت ناروائي است كه به تو زده اند و آنان كه بر اين پندارند، فرق ميان «ظهور» و «حضور» را نمي دانند، آمدنت كه در انتظار آنيم به معناي «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت كه هر صبح و شام تو را مي خوانند، ظهورت را از خدا مي طلبند نه حضورت را. وقتي ظاهر مي شوي، همه انگشت حيرت به دندان مي گزند با تعجب مي گويند كه تو را پيش از اين هم ديده اند. و راست مي گويند، چرا كه تو در ميان مائي، زيرا امام مائي. جمعه كه از راه مي رسد، صاحبدلان «دل» از دست مي دهند و قرار از كف مي نهند و قافله دل هاي بي قرار روي به قبله مي كنند و آمدنت را به انتظار مي نشينند...

+ نوشته شده توسط آشنای غریب! در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 20:0 |
آنکه پر نقش زد این دایره ی مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد


  در طول تاریخ همیشه هجرت ها و ترک وطن کردن ها مبدا تحولات بزرگ حتی تاریخ ساز بوده! برای همه پیش اومده که توی حکمت کارهای خدا آدم حیرون و سرگردون می مونه!! شاید اون تکه فیلم کرخه تا راین که داد میزنه "خدایا توی جبهه ها دنبالت گشتم نبودی ... چرا اینجا" بهترین مصداق برای حرف من باشه! اگه می شد حکمت کارهای خدا رو آدم می فهمید خیلی عالی بود! اما توی همین نفهمیدن هم حتما حکمتی نهفته است؟!

  هر چی بیشتر در پیدا کردن راز کارهای خدا دقیق تر بشی هم کمتر چیزی دستگیرت می شه. اول و آخرش باید گفت:"الله اعلم و توکلت علی الله". شاید شیرینی اش هم برای خدا همین باشه!!!

   دوباره توی زندگی من یکی دیگر از این ماجراها با خدا پیش اومده. تبعیید شدم این گوشه دنیا به ظاهر کسب علم! دیگه چون و چراهای آن با خدا بماند!

   برام دعا کنید!دعا!

الهم عجل لولیک الفرج

(ولی جدا تایپ بدون کی برد فارسی سخته!)

+ نوشته شده توسط آشنای غریب! در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 13:42 |