روزگاری است که سودای تو در سر دارم مگرم سر برود تا برود سودایت
قدر آن خاک ندارم که بر او می گذری که به هر وقت همی بوسه دهد بر پایت
روزگار ما شده مثل روزگار اون زبون بسته ای که به چرخ آسیاب بستنش و هی دور اون می چرخه و فکر می کنه که داره توی مسیر راست " صراط مستقیم " حرکت می کنه!؟ پایمان بدجوری بند شده به دایره نفس! هر وقت هم با کلی تلاش یه کمی فاصله می گیری، طولی نمی کشه که خودت رو توی همون محیط تنگ و تاریک می بینی که داری تخت گاز می ری! واقعا بعضی اوقات چه شباهت مثال زدنی ای به اون زبون بسته پیدا می کنی ها. ناخود آگاه یاد کلام خدا می افته انسان، که " اولئک کالانعام ... "؛ ادامه اش رو نمی گم. اما بذار در گوشی بگم به خودت که هواست باشه و بدونی که " ... بل هم ازل" رو هم کم تجربه نکرده ای! فقط یه فرق کوچیک! با اون رفیقمون (رفیق زبون بستمون) داری که اون نمی دونه داره دور خودش می چرخه، اما تو می دونی و باز هم می چرخی!؟
کاش دستی می آمد و ما را از درون این گرداب بیرون می کشید.
سخت محتاج جذبه نگاهی هستم که سوداهای واهی رو پوچ کنه و کارگاه هستی ما رو به راه بیندازه. مس وجودم سخت تشنه کیمیای هستی است تا جرعه ای نوش کنه و طلائی بشه، طلا بشه.
پ۱. مخاطب نوشته خودم هستم.
پ۲. همه را دعا کنید.




